تنهایی

آشنای غریبه...



چراغها را خاموش کنید

 می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

 نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

 بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

 از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

 یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

 تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

 لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

 غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

غریبه


نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1390 | ساعت 08:51 ب.ظ | توسط shahab ... |نظرات |

دوستت دارم ای تك عشق زندگی من

دوستت دارم ای تك كلید خوشبختی من

دوستت دارم ای تك یاردوران تنهایی من

دوستت دارم ای تك ستاره ی زندگی من

دوستت دارم ای تك نیاز زندگی من

دوستت دارم ای تك امید زندگی من

دوستت دارم ای تك آوای زندگی من

دوستت دارم ای تك دوست شبهای من

دوستت دارم ای تك معنی دهنده ’ زندگی من

دوستت دارم ای تك رویای زندگی من

دوستت دارم ای تك عشق زندگی من

دوستت دارم ای تك كلید خوشبختی من

دوستت دارم ای تك یاردوران تنهایی من

دوستت دارم ای تك ستاره ی زندگی من

دوستت دارم ای تك نیاز زندگی من

دوستت دارم ای تك امید زندگی من

دوستت دارم ای تك آوای زندگی من

دوستت دارم ای تك دوست شبهای من

دوستت دارم ای تك معنی دهنده ’ زندگی من

دوستت دارم ای تك رویای زندگی من

دوستت دارم ای تك عشق زندگی من

دوستت دارم ای تك كلید خوشبختی من

دوستت دارم ای تك یاردوران تنهایی من

دوستت دارم ای تك ستاره ی زندگی من

دوستت دارم ای تك نیاز زندگی من

دوستت دارم ای تك امید زندگی من

دوستت دارم ای تك آوای زندگی من

دوستت دارم ای تك دوست شبهای من

دوستت دارم ای تك معنی دهنده ’ زندگی من

دوستت دارم ای تك رویای زندگی من


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 | ساعت 08:42 ب.ظ | توسط shahab ... |نظرات |

"خاطره" 

دفتر خاطره‌هامون پر شده از غم و حسرت

چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت

تا به كی گوشه نشستن، عكس فردا رو كشیدن

تا به كی رفتن و رفتن، اما هیچ جا نرسیدن

یا كه موندن پشت دیوار و یه توجیه

اینه بن بست، بسه رفتن

مثل اون پرنده‌ای كه تو قفس فكر فراره

ولی وقتی می‌ره بیرون، نمی‌دونه كی رو داره

تو هم یه اسیری اما، اسیر قلبت و نقشت

نقشی كه خودت نوشتی، ولی دنیا نمی‌ذاره

بیا این نقش رو رها كن، فكر تازه‌ای بنا كن

بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غریبی

به جای حسرت روزهای گذشته

یا شمردن سرانگشتی قاب‌های شكسته

به ستاره‌ها نگاه كن، به طلوع گرم خورشید

به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقایق

كه یه فردای دیگه، تو دفتر خاطره‌هامون بمونه

چند صفحه حرفای تازه، چند تا شاخه گل پونه


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 | ساعت 03:49 ب.ظ | توسط shahab ... |نظرات |

سلام دوستان گلم ..وبلاگو تازه راه انداختم و به یه نویسنده نیاز دارم   اگه میتونید تو نظرات اعلام کنید.

 

مرسی


نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390 | ساعت 04:07 ب.ظ | توسط shahab ... |نظرات |

و از مژه‌هایم گریه می‌چكد

حال، تو را چگونه باور كنم

سایه ها آنقـدر آفتاب خورده‌اند

كه پوسیدن را انكار می كنند

از نگاهت بارها زمین خوردن را آزموده ام

اكنون تو در چشمهای شكسته ام

كدام آفتاب را جستجو می كنی

در حالیكه سالهاست

كفشها یم را بر گـردن آویخته‌ام

و پاهایم فاصله را در سكوت كوچه می‌نوشد



نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390 | ساعت 04:05 ب.ظ | توسط shahab ... |نظرات |


طوفان  خشم

شبها نشستم درکمین دیـــــــــــــدم نگار نازنین

طوفان خشمش درزمین گاهی چنان گاهی چنین

ازباغ می کـــــــــــــردم گذر  دیدم تورا باردیگر

آتش زدی اندرجـــــــگر  من سوختم سویم ببین

خــــــــالـــــــــق تورا شاد آفرید آزاد آزاد افرید

آن کس که نقشت را کشید گفتم هــزاران آفرین

سرگشته وحیــــــران شدم بسیارسرگردان شدم

من روزو شب دنبال تو ای ماه روی دل نیشین

هستم تو رامــن مشتری داری بدست انگشتری

انگشترت زیــــبـا بود دارد عـــــجب نقش ونگین

ای گل تو آزارم مـده باتیغ خــــــــود خارم مده

اشک شرربارم مده  گــفتم تویی خـــــــلد برین

"ظاهر؛ موسوی" تابکـــی داری فغان مانند نی


باده بنوش ازجام وی آتش گرفت این سرزمین

سیدظاهرموسوی


نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390 | ساعت 02:29 ب.ظ | توسط shahab ... |نظرات |


               عشق رنگی
 
تو داری از عشق برام حرف تازه میزنی
نا امید از من خسته حرف رفتن میزنی
میگی عشقی نیست دیگه یه عادته
عشق و عاشقی کجاست این همون حکایته
یه روزی بوده دیگه تموم شده
آره عمرت الکی به پای من حروم شده
توچطور منو عشقم رو دروغ فرض میکنی
بعده مدت ها منو از زندگین حذف میکنی
باشه خوب مشکلی نیست برو هرجا که خوشی
تو همون دروغ گویی که کردی برام یه خودکشی

ما به هم سخت رسیدیم امه چه آسون بریدیم
تو روزای زندگی رنگه غم و خوب ندیدیم
تو برو برو از اینجا بدون من برو سرکن
میدونم یادم میفتی گه گاهی چشمتو تر کن

                                           شاعر:میلادمحمدی


نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390 | ساعت 02:25 ب.ظ | توسط shahab ... |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت